nalidan be koja anjamid?? to mahkomi be zendegi kardan ta shahede
marge aarezohayat bashi
|+| نوشته شده توسط رابین در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 | موضوع: |
می دانی که می دانم
بی تو، از خود گریزانم
من در همه روز ، هر شب
با یاد تو می مانم
|+| نوشته شده توسط رابین در دوشنبه هفتم بهمن 1387 | موضوع: |
زنده ام ، زنده ام
اما خنده را یادم نیست
تاج سری نیست که به آن ناز کنم
نفسی نیست که نیست
زنده ام ، بر دو پایم همچنان می ایستم
اما لرزان
اما تلخ
و هزاران اما
زنده ام ، زنده ام
روز و شبم می گذرد
اما تنها
اما غمگین
و هزاران اما
|+| نوشته شده توسط رابین در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 | موضوع: |
ع ش ق
عشق یعنی عاشقی
خستگی، درماندگی
مانده از خود مانده از این زندگی
عشق یعنی خون دل
خانه ای از کاه وگل
عشق یعنی اضطراب
یک نگاه و یک حباب و یک سراب
عشق یعنی جاده بی انتها
یک مسافر، عابری بی ادعا
عشق یعنی مستی و دلدادگی
دائم الخمر از سرکردگی
عشق یعنی فاصله
هر روز و هرشب خاطره
عشق یعنی قاصدک
رقص در بالای آبی، بی کلک
عشق یعنی خط کشیدن روی دیوار
در سوت و کور، هر روز و هربار
عشق یعنی یک نفس خواب حصیری
سالها زندانی و یک عمر اسیری
عشق یعنی انتظار
لحظه های بی قرار
لعن و نفرین باد بر تو روزگار
|+| نوشته شده توسط رابین در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 | موضوع: |
خدا
خدایا از تو می خواهم
اگر چشمهایم به دنبال کسی می گردد
او را ببینم
اگر به صدایی برای آرامش نیازمندم
صدای او باشد
اگر دلتنگ کسی باشم
او باشد
اگر شب ها خواب می بینم
خواب او باشد
اگر در رویاهایم غوطه ورم باشم
در کنارم باشد
و اگر روزی نباشم
برای او باشم
|+| نوشته شده توسط رابین در شنبه دوازدهم مرداد 1387 | موضوع: |
خواستن
خواستم که بگویم دلداده ام
اما نشد
خواستم که بگویم جان داده ام
اما نشد
خواستم که بمانم در کنارت
اما نشد
خواستم که بدانی درمانده ام
اما نشد
خواستن را من چه معنا کردم؟
آری، هرکه طاووس خواست ، جور هندوستان کشد
اما نشد
پس بمیر ای دل، بمیر!
ای خدایا بنده ات را دریاب!
که نه فعل خواست را فهمید
نه فاعلش را.........................
|+| نوشته شده توسط رابین در دوشنبه هفتم مرداد 1387 | موضوع: |
نوشتن
می نویسم از یک باور سرد
از شروعی تازه اما کهنه
می نویسم دل تو مهتابی، می خوانم آسمانت آبی
می نویسم از بودنت همچون گل، سنبل، نغمه های بلبل!
می نویسم بر سنگ، از باد
داستان دل تنگ و خاطراتی بر باد!
می نویسم که بدانی، قلبم
آینه تو خواهد ماند
می نویسم تا ابد از ته جان
دور تا دورم خودم خواهم بست
قفسی از رویا
رویای شیرین
قصه تنهایی
قصه بود و نبود
قصه من ، قصه تو ، قصه ماه کبود
آری فریاد خواهم زد که زمان می گذرد
و مرا خواهد برد
از بود به شد، از هیچ به هست
|+| نوشته شده توسط رابین در یکشنبه ششم مرداد 1387 | موضوع: |
هزیان
دست هایم لرزید
اشک ها جاری شد
وصدایی در ذهن ماند
خداحافظ. خداحافظ
بغض، گلویم آزرد
سینه ام سنگین شد
و صدایی در ذهن ماند
خداحافظ. خداحافظ
چهره ام یخ زد و مرد
خنده از یادم رفت
گریه های نیمه شب
مرهمی شد بر دل من
و صدایی در ذهن ماند
خداحافظ خداحافظ
خودکشی یعنی مرگ
مرگ یعنی تنهایی
همچنان می فشارد بغض
همچنان سنگین است
سینه پردردم
و صدایی در ذهن ماند
خداحافظ. خداحافظ
|+| نوشته شده توسط رابین در شنبه پنجم مرداد 1387 | موضوع: |
جدایی
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تورا می سپارم به دل های خسته
تورا می سپارم به مینای مهتاب
تورا می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تورا می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تورا تا نسوزد
به دل می سپارم تورا تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ این نوبهار همیشه
|+| نوشته شده توسط رابین در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 | موضوع: |
پایان
سوگند به غروب
قسم به طلوع
رفتنش درد بزرگی است
که نه مرهم ،
نه درمان و نه دارویی دارد
|+| نوشته شده توسط رابین در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 | موضوع: |
هیچ بودن
دوست دارم تکه برگی باشم
خشک و زرد و بی خیال
بر درختی آویزان!
به امید وزشی از لب باد
که به رقصم آرد، گاه برروی زمین
گاه بر فراز آسمان!!
دست در دست باد، تا نهایت بروم
دوست دارم قطره باشم
قطره ای از باران
شور کنم از دل ابر
بنشینم بر تن خاک
نغمه شادی گلها ..... باشم من!
دوست دارم ابر بودم یا خورشید؟!!
نه هرگز!
بهتر است بادی باشم
که نه گرم باشم و سرد
و نه خشک باشم و تر!
و نه ساز باشم و سوز!
به وزم .... سوت کشم ... غره کنم
دوست دارم موج دریا باشم
صخره ها را بدرم،.... بروم، بازآیم!!!
بارالها....ای تمنای وجود
تو عنایت فرما
هرچه هستم ! هرچه باشم !! هیچ نباشم!
|+| نوشته شده توسط رابین در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 | موضوع: |
بی بی
روزگاران مدیدی است
که خبر می رسد از آن ور رود
یه کمی آن ور تر
روی آن تپه دور
بعد از آن بی راهی
سر این پیچ دراز
آری همین را گویم
کلبه ای تاریک است
مشتی از خاکستر
یک تنور خاموش
یک اجاق مرده
دیگ ها..... افسرده
که چرا نیست خبر
از بوی ناب نذری ، آش های بی بی
حوض های بی آب
ماهی قرمزه خواب
یک حباب و یک حباب و یک حباب
یک اتاق نمناک
یک عدد قالیچه
بر تن سخت زمین
جانمازی بوده است در زمانهای قدیم
در سه کنج دیوار
یک سماور برپاس
که هنوز می خواند
قصه بی بی را
روبه روی ایوان
روی تاقچه در کنار قرآن
گلدان آرزوست
خسته است می دانم
از نگاهش پیداست
که چه آمد به سرش...........!
|+| نوشته شده توسط رابین در شنبه نهم تیر 1386 | موضوع: |
ساعت
تا حالا شده عقربه های ساعت واستون معنی خاصی داشته باشن.. ؟ تا حالا شده بشینی و زل بزنی به ساعت تا عقربه های ساعت برن و برن و برن ..... اینقدر برات راه برن و تو هم با لذت اونا رو تماشا کنی...تا حالا براتون پیش اومده ساعت ۳۰/۸ صبح با حاتون حرف بزنه ... ۳۰/۱۲ ظهر چطور؟ یا یک ربع به چهار یا اصلا هفت و نیم شب....نا خودآگاه مشغول هرکاری که باشی... سرت بچرخه به سمت ساعت و نگاش کنی؟؟!!!نمی دونم ... ولی اینو مطمئنم آدما با ساعتاشون زندگی می کنن... هرکسی یه ساعتی واسه خودش داره..!! منم با ساعتای عمرم زندگی کردم ... خندیدم .. گریه کردم .. قهر .. آشتی...... ولی با همه اینا بهشون عادت کردم ... عادت!!....همیشه خدا خدا می کردم باطری ساعتم هیچ وقت تموم نشه ... هیچ وقت ... ولی غافل از اینکه همه چیز یه هو تموم شد !! جوری شدم که دیگه روم نمی شه به ساعتم نگاه کنم.!!!!
|+| نوشته شده توسط رابین در شنبه دوازدهم خرداد 1386 | موضوع: |
تقدیم به تو که مرا بارور ساختی
من ، امیدی را در خود
بارور ساخته ام
تار و پودش را ، با عشق تو پرداخته ام
مثل تابیدن مهری در دل
مثل جوشیدن شعری از جان
مثل بالیدن عطری در گل
جریان خواهم یافت
راه خواهم افتاد
باز از ریشه به برگ
باز از بود به هست
باز از خاموشی تا فریاد!
|+| نوشته شده توسط رابین در دوشنبه هفتم خرداد 1386 | موضوع: |
منتظر
مانده ام منتظرت
شده ام سرگردان
در خیالم یا بیدار
هر چه هست تلخ تر از آن
نشود!
که بهار باشد و
روحم در خاک
که بهار باشد و
قلبم در درست
و بهار باشد و
جسمم در یخ
پس تو ای فصل بهار
تو نباش و نبین!
چهره سرد مرا!
|+| نوشته شده توسط رابین در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
رفتن
هر كسي يه روزي مياد يه روزي ميره
يكي با دلش ميره
يكي با پاهاش
ولي مواظب باش كسي با پاهاي خودش از دلت نره
افسوس.. که رفت
|+| نوشته شده توسط رابین در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
نقش خدا
یک جعبه مداد رنگی
یک قلم
یک دل پاک می خواهد
نقاش تمام عمرم
که کشد بر صفحه ای
صاف و تمیز
نقش خود را با تمام رنگ ها
|+| نوشته شده توسط رابین در چهارشنبه یکم فروردین 1386 | موضوع: |
یادگاری
دیوارهای کوچه
دفتر خاطره است
برتن این دیوار ، زیر یک پنجره ای
خاطراتی پیداست
یادگاری، از خورشید
دست خطی، از باران
پسری با قلم رنگی خود
روی جلد دیوار!
فریاد زد
آن که از گوشه قلبم رد
کوچه های دل من را پیمود
یک ، نگاهش
دو ، کلامش
سه ، وجودش
چهار و پنجش همه خوبی است!
|+| نوشته شده توسط رابین در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 | موضوع: |
زمان
نیمه شب است
در حباب خیالم
همچنان غوطه ورم
و به آن می اندیشم
که چه زود می گذرد ، چرخ زمان
کودک شیرخواره دیروز
پسر بازیگوش
مرد فردا شده است
و چقدر زود گذشت
دوران کودکی، در ته کوچه یاس!
تیک تاک ساعت دیواری
مثل آواز غریبی است
که خبر پرشدن ، سبد خاطره را می خواند
چشم هایم خوابید
ذهن من از ته دل فریاد زد
کاش!! چرخ زمان می ایستاد
|+| نوشته شده توسط رابین در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 | موضوع: |
زندگی
زندگی را سپری باید کرد
زندگی رویا نیست
خواب آشفته یک کودک نیست
زندگی ، عروسکه بازی نیست
که دلت را بزند
در ته یک کمد دیواری
تو رهایش بکنی
زندگی، قصه ایست طولانی
غم و شادی همه جایش پیداست
زشت، زیبا ، خوب و بد
باید جست
رخت غم باید شست
اشک ها را آرام
باید ریخت
خنده را از ته دل باید کرد
زندگی زیبا نیست
این را همگان می دانند
تو نفسهایت را
قدری جانانه بکش
|+| نوشته شده توسط رابین در دوشنبه یازدهم دی 1385 | موضوع: |
سایه
مدتی طولانی است
سایه ام گمشده است
قاب چشمم خالی از چهره اوست
به خدایش سوگند
جانمازم تشنه
سجاده قلبم سیراب
چشمه زلال اشکم خشک است
با تمام خستگی
در پای خود
بی رمق..غمیگن و نالان
در پی سایه خود می گردم!
|+| نوشته شده توسط رابین در سه شنبه هفتم آذر 1385 | موضوع: |
چهارده روز گذشت...چقدر زود دیر می شه...
|+| نوشته شده توسط رابین در دوشنبه ششم آذر 1385 | موضوع:
خودم
صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفت
بی خبر با دل درویش خودم خواهم رفت
میروم تا در میخانه مست کنم
جرعه بالا بزنم انچه نباید بکنم
بی خیال همه کس باشم و دریا باشم
دائم الخمرترین ادم دنیا باشم
انقدر مست که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشد و جانم برود
برود به هر که دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به من الکلی عادت بکند
|+| نوشته شده توسط رابین در شنبه چهارم آذر 1385 | موضوع: |
گل یاس
یک نفر آمد و رفت
آرام و بی صدا
در غیاب، باغبان
گل یاسم را چید
گرمی قلب مرا با خود برد
دستهایم یخ زد
اشکهایم خشکید
از غم رفتن یاس
چه سکوتی سنگین
باغ رویای مرا پوشانده
و چه قدر غمگین است
پشت یک پنچره در بسته
چهره منتظر گلدانم!
گل یاسم برگرد
نازنینم برگرد
روح من دل تنگ است
|+| نوشته شده توسط رابین در سه شنبه سی ام آبان 1385 | موضوع: |
مرد
روبه روی آینه
چهره ای می بینم
به خودش می نگرد
مدتی طولانی است
منتظر رویش شمعدانی هاست
آسمانش ابری است
خالی از چلچله هاست
دشت سرسبز غریبش
کویری ، آشناست
چهره مرد عبوس
رازهای بسیاری دارد
در دلش غوغایی است
قلب او یخ زده است
پای او همسفر خوبی نیست
چشم او ، خیره به دنبال کسی می گردد
|+| نوشته شده توسط رابین در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 | موضوع: |
تبسم
یک تبسم کافی است
غنچه بوته خاری
به گلی بازآید
یه تبسم کافی است
دست سرد سرما
برتن دخترک فال فروش ننشیند
پسری از غم دوری پدر
حسرت کودکی اش را نخورد
یه تبسم کافی است
سایه سنگین فراق
از دل پیرزنی افسرده
دست بکند
یخ قلب پدری معتاد را
ذوب کند
و به جای فریاد
گرمی دست نوازش
کودکش حس بکند
یک تبسم کافی است
تنگ تنهایی من، ترک بردارد
ماهی قرمز اعماق وجودم ، برود
و به دریای خیالم برسد
یک تبسم کافی است
یک تبسم کافی است
|+| نوشته شده توسط رابین در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 | موضوع: |
جاده زندگی من
جاده زندگی ام
شیب زیادی دارد
ره خلوتگاهم
پشت نخلستانهاست
در دل خشک کویر
پشت کوههای بلند
بعداز دریای غرور
جاده ای خواهی دید
که در این راه دراز
قصه مرگ شقایق جاری است
در کنار جاده
سایه مرد یخی است
به افق می نگرد تا ته دور
انتظار می کشد از عمق وجود
اشک می ریزد، بر لب جوی
آن طرف تر ، کلبه ای می بینم
باغچه ای از ریحان
مادری با عرق پیشانی
دست هایی خسته
تپش پنجره را می نگرد
دختران در وسط این باغچه
رقص زیبای بهاری دارند
پسرک خسته و تنها
غمگین!
در کنار باغچه
بغض خود می شکند
به امید نفسی از ته دل
زیر افکار جنون
بوته غم می چیند
پسرک خسته وتنهاست هنوز
روزها می گذرند
شبها می آیند
زندگی جریان دارد
|+| نوشته شده توسط رابین در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 | موضوع: |
او
می نویسم برای آن کس که:
فریادش زدم....نشنید
سکوت کردم....ندید
احساسش کردم....نفهمید
گریستم.....نبود
خیرش را خواستم....نخواست
دوستش داشتم.... ندانست
|+| نوشته شده توسط رابین در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 | موضوع: |